Thursday, March 1, 2012

نشستم روی مبل کنار پنجره . یک پتو نرم انداختم روی پام. هنوز لباس خواب تنمه . یک آهنگ نرم هم گذاشتم . بیرون آفتابیه . صدای پرنده و ناله های گربه همسایه میاد .چشمهام میسوزه . تنم درد میکنه . احساس زمینی و دارم که تا چند روز پیش میدان جنگ بوده و امروز همه سربازها رفتند و فقط زخمها و جنازه ها باقی مونده . ساعت نه صبح یک جلسه داشتم . ساعت ده و نیم یک جلسه دیگه . کلاینت ساعت ۱۲ ام کنسل کرده بود . ساعت سه باید میرفتم دفتر کسی برای کارهای بیمه . ساعت چهار باید مطب دکتر دیگه ای باشم برای تستهاش . ساعت ۶ هم جایی وقت دارم . تمام برنامه هام و کنسل کردم تا ساعت چهار . نشستم اینجا زیر پتو دارم جیوان گاسپاریان گوش میدم . این صدا هیچوقت قدیمی نمیشه . انگار که کلی حرف داره انگار که سازش .
دوروورم کلی کاغذه . تو دوساعت گذشته پول قبضهایی که جمع شده بود و دادم جریمه هایی که ته کیفم مونده بود . تلفنهایی که باید میزدم . اپلیکیشنهای دکترا .
فکر کنم که خوبم . حتی میدانهای جنگم با گذشت زمان سبز میشند دوباره . منم لابد آروم میشم . الان کم کم پا میشم میرم جیم یک ذره ورزش میکنم . دوش میگیرم بعدش . . بعد هم میرم یک کاسه سبزیجات آب پز میخرم برای ناهار .

Wednesday, February 8, 2012

ادعای سرد بودن و خشن بودنم آسمون و پاره میکنه اون وقت اینجوری مثل یک جوجه مریض توی جوب افتاده ترسیدم . آقا جان ترسیدم . . من کوه یخ دارم آب میشم و نمیدونم باید با خودم چی کار کنم . جناب آدلر می فرمایند که آدم در چهار قسمت زندگیش باید موفق باشه : رابطه ٫‌کار ٫‌دوستی و رابطه اش با خداش.
خوب حالا بنظر میاد که همه چیز خوبه . من تو هر نفسی که میکشم از این میلرزم که ای وای الان یک اتفاق بدی میوفته . ای وای الان میزاره میره . ای وای الان یکی از مریضهام میمیره . ای وای معدلم اومد پایید . بعد حالم از خودم بهم میخوره از اینکه انقدر ترسو شدم . از اینکه میدونم که هر چیزی بشه از چیزهایی که تا حالا شده که بد تر نیست . اصلا گیرم این یک بازی باشه و گیرم که ببازم این بازی و . مگه دفعه اولمه ؟ مگه از این بدترش نشده ؟
هرشب ترسهام و میچینم روی تخت بهشون سلام میکنم . اونا هم تا صبح ذل میزنند بهم . آقای ادلر نگفت اگه هر چهارتا قسمت کار کنه اما خود آدم درست کار نکنه حکمش چیه .

Sunday, January 29, 2012

بطرز مضحک و خنده داری تلخم . انقدر تلخم که خودم حالم از خودم بهم میخوره و بعد از این خنده ام میگیره . امروز توی آشپزخونه اش ایستاده بودم وسط ظرفهای نشسته ای که به سقف میرسید و یخچالی که کشیده بود جلو که پشتش و تمیز کنه و مایه های شوینده . گفتم تلخم . گفت از تلخ بودن هم خسته میشی و شروع کرد به سابیدن در کابینتها .
تمام بعدازظهر یک شنبه رو بی حرف کنار هم آشپزخونه تمیز کردیم .
شاید راست بگه .

Saturday, January 28, 2012

Thursday, January 26, 2012

سکوت کردم و شاید این واقعیت این روزها باشه . از سر قهر نیست یا حتی از سر اینکه حرفی برای زدن نیست . روزها میگذره . صبحها بین گشتن دنبال جوراب شلواری که هنوز در نرفته باشه یا پیدا کردن ژاکتی که یقه نسبتا باز بلوز رو بپوشونه . ظهرها بین سر و صدای زنهایی که زن بدنیا اومدند و زنهایی که بعدن زن شدند و سوتین های صورتی که به دلیلی نامعلوم تو اتاق انتظار به ملت داده میشه و دعوا سراینکه سینه کی بزرگتره یا کی زن تره میگذره . بعد از ظهرها به زور قهوه بی خوابی شب گذشته رو یادم میره و زمان جایی بین پرونده هایی که به سقف میرسه و قصه های آدمهایی که روبروم میشنند گم میشه . ساعت پنج بعدازظهر کیفم و جمع میکنم . لیوان قهوه ام و میشورم . یادم میوفته که یادم رفته ناهار بخورم . یادم میوفته که وقت دکتر نگرفتم و الان همه جا تعطیله . یادم میوفته که ترافیکه . یادم میوفته که سه هفته است ورزش نکردم .
قدم زنان میرم سمت ماشینم . خسته ام . تنهام . اما جونی نمونده برای اینکه بخوام غصه بخورم . خودم و ناز میکنم . یک جفت کفش قرمز تخت میخرم . حرفی برای کسی ندارم . از خودم خسته ام و از خواستن ام خسته ام . از اینکه هنوز بعد از پنج سال احساس تنهایی میکنم خسته ام . از اینکه هنوز عادت نکردم به تنها خوابیدن خسته ام . از اینکه هنوز امیدوارم شاید روزی من هم مثل بقیه ... خسته ام . از اینکه امروز روبروی مغازه ای که لباس حاملگی میفروخت گریه کردم خسته ام .

واقعیت امر اینجاست که من این بازی و بدون اینکه یاد بگیرم باختم . چیزی باقی نمونده برای آویزون شدن برای اینکه خودم و بهش ببندم یا باور داشته باشم که چیزی عوض میشه . واقعیت امر اینجاست که هر چیزی که هست همینه که هست . نه چیزی باقی مونده برای جنگیدن و نه این درد مدام من چیزی و عوض میکنه .

روزها میگذره و من سکوت کردم .

Friday, January 13, 2012

خسته ام خیلی خسته . انتخاب خودم بود کارم درست . اما کسی هیچ جا توی هیچکدوم از کتابا به من نگفت وقتی که مرد دومتر نیمه با صورت زخمی توی راهرو بیمارستان بغلم میکنه و زار میزنه من باید چی کار کنم یا چجوری جلو گریه ام بگیرم . به من گفتن اگر کسی قراره خودکشی کنه چی کار باید کنم اما بهم نگفتن وقتی خودش به صندلیش میکوبه وقتی یک نفس داد میکشه من چجوری گریه نکنم؟
آخه من چجوری گریه نکنم وقتی میبینم کاری از دستم بر نمیاد . خوب بر نمیاد . من نمیتونم که دوای ایدز باشم . من نمیتونم وقتی پاهای ورم کردشون از شیمی درمانی نمیزاره از جاشون بلندشن کار کنم . فقط میتونم بشینم اونجا که اونجا باشم که بدونن هر اتفاقی که بیوفته من اینجا خواهم بود به هر قیمتی هر هفته سر همین ساعت .
من نمیتونم دنیارو نجات بدم . من نمیتونم آدمها رو از دست خودشون نجات بدم . نمیتونم جلوی تزریق هریونشون و بگیرم نمیتونم جلوی مرگشون و بگیرم وقتی که اخراج میشن وقتی که خونشون و از دست میدن من کاری نمیتونم بکنم .

بعد یکی با من بگه من با دل خودم چی کار کنم؟ من با این تصویرها چکار کنم . من دلم براشون تنگ میشه وقتی میمیرن وقتی دوباره برمیگردن زندان وقتی فرار میکنند .

Saturday, December 31, 2011

فکر نمیکنم که هیچ سالی به اندازه سالی که گذشت تغییر کرده باشم . هرچی که نگاه میکنم هیچ اتفاق خاصی نبوده توش. نه آدم بخصوصی نه فاجعه ای نه اتفاق خیلی خوبی . سالی که گذشت من مثل رود خونه آرومی بودم که فکر میکرده گردابه . از بیرون همه چیز مرتب بود . از تو نمیدونستم که به خودم دقیقا باید چی کار کنم . سالی که گذشت از من آدم بهتری ساخت .
جایی بین اینترنشیبهای مختلف و ساختمون ها خاکستری و بیمارستان ها و کاغذهای جواب تست اعتیاد و ایدز کاری که میخواستم و پیدا کردم . سالی که گذشت از من زنی ساخت که هر روز صبح با لبخند از جاش بلند میشه که به وقت ساعت نه صبحش برسه .
هیچوقت خودم و اینجا مجسم نمیکردم . هفته پیش تو کریسمس پارتی یکی از همکارهای قدیمی مامان بهم گفت بخاطر نوع کلاینتهام دیگه هیچ نوع کلاینتی نخواهد بود که من ندونم چجوری باید باهاش کار کنم . حرفش حرف درستی نیست اما یک هفته است که دارم لبخند میزنم .
آخرهای امسال با گم بودنم به صلح رسیدم . زمین زیر پام محکمه . تکلیف مدرسه و کارم مشخصه و هیچ عجله ای برای جواب دادن به سوالهای زندگی ندارم . هیچ عجله ای ندارم که خودم و توی جعبه ای جا بدم که جامعه ازم میخواد .

Thursday, December 29, 2011

ساختمون دو طبقه توی مجتمع تجاری
مثل بیشتر ساختمونهای شهر دورورش پره گل و گیاه داره . اولین در تو طبقه دوم . در سمت راست . در و که باز میکنی یک بویی میاد بیرون . بوی علف و سیگار و ودکایی که روی موکت ریخت و قهوه تلخ سوخته . بوی سیگاری که تو فضای بسته مونده از همه بوهای دیگه قوی تره . وقتی میای تو روبروت یک تلویزیون گنده است . سمت راستت یک ست مبل چرم سیاه با یک تیکه گنده سیاه وسطش که روش یک جعبه تخته است . زیر سیگاری ته سیگارهایی که ریخته شده کنارش . دوتا لیوان شات . یک بطری برندی که هنوزتو پاکت کاغذی لیکور ستوره . یک بطری باز شراب یک گیلاس کثیف کنارش .
سمت چپ دره یک اطاقه که توش فقط یک تخته . یک مبل که تخت میشه اما اصولا تا بحال به فرم مبل دیده نشده .
امتحان کن هری چیزی که میخوای و بزار روی تخت . دفعه دیگه که برگردی همونجاست . چون کسی به جز تو انگار تو اون اتاق نمیره . .

کنار آشپزخونه . یکمی جلوتر از مبلهای سیاه . یک فضای نیمه بسته است . دوتا میز اونجاست . پشت سر یکی از میزها یک نقشه بزرگه که مسیر سفر کامیونها رو با ماژیک کشیده . بالای یکی دیگه از میزها دوتا عکسه که یکی ازشون کشیده با مداد سیاه . آدم و یاد عکسهای روی دجله های مرگ میندازه . دور از جونشون البته . روی هردو میزها پره از کاغذ و جا سیگاری و ته سیگار . گاهی هم کتابهای اندی که مدادشو یادش رفته از وسطشون در بیاره .

نور کل دفتر مهتابیه . از هرگوشه ایش میتونی یک فنجون قهوه پیدا کنی . ۱۲ تا کاپ کوچیک داره که نارنجی و زرد و سبزن .




کتش و همیشه روی اولین مبل دم در میزاره . وقتی میشینه قوز میکنه . آرنجش و میزاره روی زانوش . گوشه ابروی سمت چپش یک بخیه داره . دوتا دندونهای جلوش یکی از اون یکی پایین تره واسه همین وقتی میخنده شبیه پسر بچه های تخص میشه . همیشه با دستاش بازی میکنه یا با سیگارش یا با لیوان شاتش . دستهاش پره از بخیه .
موهاش یکمی ریخته . یکمی تپله . همیشه ته ریش داره . . وقتی هول میکنه میخنده . نرم ترین بغل دنیا رو داره . عزیزم جان صدات میکنه اگر چیزی بخواد . اگر بخواد نگاهت کنه میگه ( عزیزم) بعد مکث میکنه دیگه چیزی نمیگه . وقتی میخواد ابراز محبت کنه یا بگه دلش تنگ شده بوده نگاهت نمیکنه . تلویزیون روشن میکنه ذل میزنه بهش اما محکم تو بغلش نگهت میداره . بعد مثلا میگه : الان من باید فلان جا باشم . اما نیستم . اینجام .
عصبانی نمیشه .
یک سری چیزها رو نمیفهمه . بحث هم نمیشه باهاش کرد .
گرمترین دستهای دنیارو داره .
واسه زندگی قانون خودش و داره . معانی خودش و واسه عشق . دل تنگی . پول و زندگی داره .
اصلا انگار از تو دنیای کیمایی اومده بیرون.



دفترش با بوی سیگار. خودش با گرم ترین بغل دنیا . مدتها یکی از امن ترین جاهای دنیا بود برای من.

Monday, December 26, 2011

همه چیز قرار بود ساده باشه . من لبخند بزنم . کنار هم بزرگ شیم . یک شبی بعد از هالویین برگردیم دیزنی لند . تو از من بپرسی من بگم آره . بعد کنار هم زندگی کنیم واسه پنجاه سال . شصت سال . که دعوامون بشه سر اینکه چرا مواظب خودت نیستی . یکشنبه ها بریم پیکنیک . تولد سی سالگیت بغلم کنی . قرار بود همه چیز ساده باشه . اما نبود . تو رفتی . من موندم . کنار هم پیر نشدیم . من موندم و ناهارهای شنبه و جویدن کنار ناخونهام وقتی ازم مپیرسن چرا ازدواج نمیکنم . تو رفتی و سفرهای بی سر و تهت .

ما کنار هم پیر نشدیم . سر باز گذاشتن در خمیر دندون دعوا نکردیم . صبحها همدیگر و نبوسیدیم . ما عاشق هم نشدیم . عاشق هم نموندیم . مثل همه گم شدیم . مثل همه .

Sunday, December 25, 2011

جایی دور . جایی خیلی دور . چسبیده ام به تختم انگار که تخت جزیره ای گم شده باشه جایی دور . دور تخت دریایی ست از تصویر . دنیای من بی رمانهای روسی دنیای ترسناکی بود که جزیره نداشت .
شب یکشنبه است . چیزی توی دلم بهم گره میخوره . خوبم؟ خوب نیستم !‌مدتهاست که خوب نیستم . مدتیست که
گیر دادم به گذشته . به حق . عاشق شو گرنه روزی کار جهان سر آید؟
کار جهان سر آمد .
تلفنم صداهای عجیب غریب از خودش در میاره . من برای جواب دادن به صداها باید از جزیره بیرون بیام . من از این تصویرها میترسم . . تصویر تو با سه تار کنار کمد نشسته . تلفن روی کتابخونه است . من از جام تکون نمیخورم .

Saturday, December 24, 2011

دخترک کنار سطل آشغال وایستاده بود گریه میکرد و التماس . مدام تکرار میکرد که کار بدی نکرده که فقط با دوستهای دخترش بیرون اومده . دخترک شاید نوزده سالش بود . دلم میخواست برم بغلش کنم اما نرفتم هی به خودم گفتم به تو چه؟ چی کار داری به کار مردم؟ اومدم دستهام بشورم نجمه اونجا وایستاده بود. نجمه سی و خورده ای سالشه تازه از آفریقای جنوبی اومده . مسیحی شده باور داره که اگر من برم کلیسا بچه دار میشم . من فقط لبخند میزنم . ما راجب بچه حرف میزنیم . دختر گریه میکنه . من از دستشویی میام بیرون.

نینا سر میز نشسته . مردها دورش سیگار برگ میکشند . حوصله سر و کله زدن و کل کل ندارم . همونجا کنار بار میشینم . مرد وایمیسته جلوم . یک نفس حرف میزنه . چند بار تکرار میکنم که هیچ علاقه ای به ادامه این بحث ندارم . از جام بلند میشم . از پشت ژاکتم و میگیره . نفسم بند میاد . احساس میکنم که میتونم بکشمش . به خودم میگم که من از پسش بر میام . مرد از من بلند تره . نزدیکه که جیغ بکشم که سکوریتی میاد . کل ماجرا شاید پنج ثانیه هم طول نکشید . ترسیدم . نه از مرد . چرا دروغ گفتم از مرد هم ترسیدم . اما مدتهام بود که کسی به حریمم تجاوز نکرده بود . اصلا از حافظه ام پاک شده بود که میتونن بهم دست بزنند بدون اینکه اجازه بگیره که مردی میتونه دستش و دراز کنه و نگهم داره چون فکر میکنه که حق داره .


Friday, December 23, 2011

من آقای قصه گو بچگیهامون و دوست داشتم . دلم نمیخواست که قصه بگم . دلم میخواست بشینم برام قصه بگن . هی برای صمد بهرنگی بخونند . من رشته ام و کارم و انتخاب نکردم بخاطر پول یا بخاطر اینکه میخواستم دنیا رو نجات بدم . من عاشق قصه بودم و دلم میخواست که بشینم روبروی مردم برام قصه بگن .
حالا هر روز توی یک اتاق بی پنجره میشینم که برام قصه بگن . قصه شهری که پنج تا رودخونه داشت . قصه خونه ای وسط لندن که تو قلب هندوستان بود. قصه چشمهای درشت مردی که مژهای برگشته داشت . قصه زنی که تمام و بچه هاش و مرده به دنیا آورده بود و کنار یک مزرعه سیب زمینی خاک کرده بود . قصه دختر بچه زن که تمام عمرش کسی دوستش نداشت چون همیشه منتظر بودند بمیره . قصه خوشگل ترین دختر یک دبیرستان که یک روزی گذاشت و رفت و مرد قصه گو هنوز هم یادشه که دخترک چجوری موهاش و جمع میکرده .

قصه های من کافی نبود . من برای زنده بودن قصه لازم دارم . قصه نسلهای مختلف . قصه لباس عروسی که تو سال هزار و نهصد و بیست قسطی خریده شده بود . قصه دختر بچه ای که همیشه لباس پسرونه میپوشید . قصه مردی که هنوز زندانه .

پریشب کسی ازم پرسید چی باعث میشه که نفسم تو سینه بند بیاد از خوشی . گفتم کارم . اون لحظه ای که فایل یک کلاینت و میزارم و توی کشوم . کلید اتاق بی پنجره رو بر میدارم و از پله ها میرم پایین..

Tuesday, December 20, 2011

شاید بزرگ شدن این شکلیه . بخاطر داشته هات برای خودت دست میزنی و نداشته هات و نگاه میکنی و میگی شاید هرگز حقت نباشه و لبخند میزنی .

Sunday, December 11, 2011

واقعیت امر اینجاست که من وایستادم ته خط. برای من اینجا آخرشه . جایی بین زندگی واقعی و تصویری که از زندگی واقعی داشتم . واقعیت امر اینجاست که جایی که من ایستاده ام مرگ نزدیکه . مرگ واقعیت هر روز صبحه جایی بین رسیدن به سر کار و اولین فنجان قهوه رو ریختن . و ترسناکی ماجرا اینجاست که جایی که من ایستاده ام میتونه آخر خط تو باشه . جایی بین مرگهای بی دلیل بین جنازه های بی اسمی که هنوز سرنگ توی دستشون جا مونده . جایی که من ایستاده ام سرزمین مردهاییه که گاهی هرگز بر نمیگردند .

جایی که تو ایستاده ای سالها قبل از این مرحله است . و من فقط نگاه میکنم . من فقط نگران میمونم . گاهی بین مریضها و بیمارستانها و تستهای اعتیاد نفسم بند میاد . گاه شبها بعد از دیدن آخرین نفر . قبل از اینکه از پله ها بالا بیام که برسم به پشت میزم . قبل از شستن لیوان قهوه ام به تو فکر میکنم . به تویی که نمیتونی مسولیت من باشی به تویی که من مدتهاست بخشیدمت به حکمت خدایی که به طرز بچگانه ای احتیاج دارم باور کنم که مراقبته . مراقب تو و تمام اونهایی که از اون در شیشه ای بیرون میرن و گاهی بر میگردند و گاهی هم نه .

واقعیت امر اینجاست که تجربه تو تجربه من نیست . و از دست من هیچ کاری بر نمیاد . زمانی بود که عاشقانه دستهام و روی زخمهای تنت میکشیدم روی تک تک جای چاقوها و گلولها ها . زمانی بود که منتظر بودم که ببینی کسی هست که دوستت داره با همه چیزی که هستی با همه ترسهات . حتی سفری بود که من با تمام بودنم دلم میخواست که دیده شم اما تمام تلاشهام بی فایده بود. روز آخر سفر گفتی که نمیتونی نگاهم کنی که من آخرین قسمت زندگیتم که نمیخوای طرفش بری نمیخوای بهش دست بزنی میخوای بزاری باشه که همیشه باشه .
از اونجا به بعد من رفتم . تو نفهمیدی . برای تو من هنوز اون نقطه امنی بودم که بیای سراغش برای من تو معلمی بود که زندگی و نشونم داد که تا قبل از اون هیچ نظری راجبش نداشتم . اگر بخاطر تو نبود من نمیتونستم اینجا کار کنم . اگر بخاطر تو نبود من نمیفهمیدم که میشه نگران آدم کشی حرفه ای بود که هرهفته یک ساعت روبروی من میشینه . اگر بخاطر تو نبود قصه های این آدمها انقدر واقعی نمیشدند اکر تو نبودی این آدمها دور بودند و عجیب .

واقعیت امر اینجاست که تو ادکلنت و هنوز تو داشبورد ماشینت میزاری و موهای من هنوز بلنده و جایی بین اتفاقی دیدنت ساعت ۴ صبح و بغل کردنت موهای من بوی تورو میگیره . واقعیت امر اینجاست که تو بی وقفه حرف میزنی و من فقط بغلت میکنم و تو هنوز نگاهم نمیکنی و من نگاهت و میکنم و تو میری و من هنوز از خودم میپرسم آیا دفعه دیگه ای هست برای دیدنت .

غم انگیزی ماجرا اینجاست که من مدتها پیش خاکت کردم .

Saturday, November 26, 2011

هر چی که فکر میکنم یادم نمیاد قبلا با بقیه راجب چی حرف میزدم. توی حیاط پشتی خونه مادرم نشستیم . اون قهوه اش و گذاشته روی میز و داره راجب قیمت خونه و خرید گوسفند و پول دادن به راننده های تریلی حرف میزنه و من به طرز معصومانه ای دارم سعی میکنم گوش کنم . ولی توی سرم یک صدا میاد .
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر
قیمت گوسفند . یک گوسفند برای دوتا کامیون تازه خریده شده . گم کردم شاید مرزهام و . سر سختانه وایستادم که این من و تو ما بشه . با قیمت خونه و گوسفند و قهوه های صبحانه .
قهوه ام مزه آب زیپو میداد . راننده ها منتظرش بودند و مدرسه های این منطقه نسبت به قیمت خونه نسبتا خوبند .

Thursday, January 27, 2011

- ازدواج کرده بودم با ارگ . هفته اول بود. مدام مهمون میومد. میرم توی اتاق لباس عوض کنم میبینم که از تنم طنابی درست شده دورم پیچیده شده. قسمتی از تنمه . و من تنها به این فکر میکردم که چحجوری قایمش کنم.


دم عید بود سال تحویل ۱۳۹۰ ایران بودم توی یک دشت سبز . بعد دعای سال تحویل بلند توی گوشم بود.


- بیست و هفتم جنوری . با مشیر و یک عده آدم دیگه جایی بودم عروسی مشیر بود و یک هفته بعدش هم عروسی من بود .

Thursday, January 6, 2011

تو خونه تندیس بودیم . من و مامان و یک بچه نوزاد . واحد بغلی دست مستجر بود . یکی از توی خرابه اومده بود توی ساختمون و میخواست بچه رو بدوزده من و مامان جلوی اسانسور وایستاده بودیم و داد میکشیدیم و کمک میخواستیم . من بچه رو بغل میکنم از پله ها میرم پایین تو طبقه سوم انگار زندگی جریان داشت بچه ها نشسته بودند روی پله ها داشتند امتحان میدادند . رضا پسر همسایه بلند شد وایستاد اما جلو نیومد . دزده در رفت . من همه تتنم میلرزید رفتم دم خونه متسجر که آقا شما صدای التماس های ما رو میشنیدید؟ چرا نیومدین جلو . چرا هیچکی تو این ساختمون نیومد جلو .
برمیگردم توی خونه مامان تو آشپزخونه بود . تلفنش زنگ میخوره روش نوشته بود
Namesake
میدونستم مردیه که عاشقشه . جواب نداد . یارو به تلفن من زنگ زد . میخواستم جواب بدم بگم بیا . بیا الان لازمت داره .

Thursday, December 30, 2010

خورشید

خواب دیدم که ملت دارن روضه میخونن . بحث صلح اما حسنه و جنگ امام حسین . . روسری سفید سرم بود . تو یک گوشه ای نشسته بودی . کسی بهت گفت بیا راجب امام حسین حرف بزن . من به این فکر کردم که خدا کنه دهنت و باز نکنی که بفهمند چقدر جات اینجا نیست . از بین آدمها رد شدم نشستم ربروت . سرم و بغل کردی . گوشهام و گرفتی که نشنوم. دستهات و بردی زیر روسری سفید گذاشتی روی گوشهام . سرم و بغل کردی .


دیشب شب بدی بود . حرفهایی که شنیدم درد داشت . ولی بین این همه آدم چرا تو اومدی تو خواب من؟

Wednesday, December 15, 2010

مادربزرگ من اصرار داشت که به موی بلند . هنوز هم داره . پنج شیش سالم که بود مامان کلاس آرایشگری میرفت و همیشه شاهکارهاش و روی سر من امتحان میکرد و در نتیجه موهام همیشه کوتاه بود . بزرگ تر که شدم بلندی مو شد قانون . عصر ها میخواستم برم توی حیاط میومدم میشستم روی زمین جلوی پای مامانی تا موهام و ببافه . از بالای سرم میبافت دمبالشم یک کش میبست . منم هیچوقت نفهمیدم که موهای ریز و چه جوری اونجوری گره میزنه بهم که باه همه آتیش سوزوندن های من باز نمیشه .
تو این سالها گاهی بلند بود گاهی کوتاه بود تا اخیرا که دیگه زیادی بلند شده اونقدر که بستنش سر درد میده و مدام مثل یک ابر گنده سیاه دورمه . دیروز توی مال یک خانومی و دیدم که موهاش و مدل بچگی های من بافته بود و امشب که دخترک زنگ زد داره میاد دنبالم دیدم بد نیست این کوپه وز و یک جوری ببافمش از بالا. نشستم روی زمین یک ده دقیقه ای بافتم باز کردم تا کشف کردم که مامانی چه جوری میبافته ( یا اون خانومه توی مال )‌. بعد دیدم خوب دنباله اش و چه کنم؟ به زور سنجاق چپوندمش زیر بافته ها . حالا کله ام باد هم کرده با موهایی که رفته زیر بافته . یک عدد هم گل آوردم زدم کنارش . توی آینه شبیه بچگی هام نشدم . شبیه این عروسهای جینگولی مستانی شد که خط چشمشون تا کنار گوشهاشون میره . سنجاق ها هم داشت به سرم فشار میداد و میگرن هم چیز مزخرفی است برای خودش . حالا شما حساب کنید موهای من قبل از این عملیات وز بود بعد از هفتاد دفعه بافتن و وز کردن تا به نتیجه برسه بعد هم تصمیم گرفتم که کلا بازش کنم و اصلا چه کاریه مویه جمع . جهنم هم که وزه . اگر کسی پرسید میگم همین الان از برق کشیدنم بیرون .

Tuesday, December 14, 2010

قشنگ میتونم مجسم کنم . احتمالا اون روز لب مرز یارو نگاهت کرده . برجستگی گونه هات . برگشتگی لبهات . نرمی نگاهت . رگهای دستهات . بعد با خودش گفته این حیفه . حیفه بمیره .
وقتی که تن برهنه ات گم میشه لای لمس انگشتهای من . وقتی دستهام و میکشم روی زخمهای تنت . روی جای قصه های باقی مونده . ته دلم به یارو میگم مرسی .
حیف بود اگر میمردی .
حوصله ندارم اما اینا رو به خودت بگم .

Sunday, December 12, 2010

از یک جایی به بعد دیگه دلم برای تو تنگ نمیشد . سهم من نبودی و عزاداری کردن برای جنازه یک رابطه حدی داشت . سهم من نبودی و واقعیت از یک جایی به بعد عادت شد . اما هنوز هم دلم برای خودم تنگ میشه . برای خودی که دنیاش جایه خوبی بود . جایه مشخصی بود .
دیشب سرم روی دستهای مرد بود و چراغها خاموش و من به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که کی میره که چرا این نفس بالا نمیاد . یک ساعت بعد وقتی که روی مبل نشسته بود و من روی زمین دراز کشیده بودم . بین حرفهاش یادت افتادم . بعد از تو شاید آدمی شبیه مرد آخرین کسی بود که فکر میکردم به زندگیم بیاد . حضورت چند لحظه ای بیشتر نبود . گم شدی تو قصه های مرد و دوباره پیدا شدی وقتی پرسید چرا . از این همه دیوار پرسید و جنازه یک رابطه که به دست من به قتل رسیده بود کنار من روی زمین دراز کشید .

صبح بعد از رفتنش بوی تنش رو از تنم شستم و از ملافه ها . بطری آبش رو دور انداختم . لباسهایی که از دیشب بوی عطر دود و چوب گرفته بود شستم . هیچ نشانه ای از مرد باقی نموند . انگار که هیچوقت اینجا نبوده . اما اون جنازه هنوز روی فرش جا مونده .

Friday, December 10, 2010

من واقعیت قسمت خالی تخت رو باور کردم و قصد جنگ هم ندارم .

نیمه سمت چپ خالی است .

نیمه سمت چپ سالهاست که خالی است

نیمه سمت چپ شاید همیشه خالی بماند

بالشتهای اضافه ٫ عروسک گنده بی خاصیت ٫ پتوی برقی.... واقعیت را پاک نمیکنند .

نیمه سمت چپ خالی است .

Tuesday, December 7, 2010

دلم میخواد یکی از این شبهایی که تمام چراغها رو از ساعت هفت خاموش میکنم میرم زیر دوتا پتو پنجره رو هم باز میکنم که سرد باشه . که سردم باشه . که یادم باشه که بیدارم و نمیشه خوابید . یکی از این شبهایی که قلبم چنان میزنه که تا ساعت یک دو نصفه شب هی بلند میشم یاد خودم بندازم که ببین زنده ای . که ببین قرار نیست بمیری که این سکته نیست . فقط یکی از این شبها . بغلم کنه دستهاش و بزاره روی قلبم بگه :‌
everything is gana be ok . You gana be fine.
یکی از همین شبهایی که من واسه خودم پیتی پارتی گرفتم . که بابا رو خوابوندن بیمارستان که رگهای قلبش و باز کنند . یکی از این همین شبها که من دارم باز شدن رگهای قلبش و مجسم میکنم و واسه خودم یواش گریه میکنم که من اونجا نیستم که من سالهاست که اونجا نیستم که زنش تنهاست که اگر اتفاقی بیوفته اون تنهاست . یکی از همین شبها اگر بیاد و بگه
Everything will be fine

میدونم که دروغ میگه .

Monday, December 6, 2010

خیلی وقت بود که ندیده بودمش . خیلی وقت که دلم میخواست یک لیوان مارتینی بگیرم دستم و نگاهش کنم یا حتی دستهام و بکشم روی رگهای برجسته دستهاش . خیلی وقت بود که دلمم میخواست بغلم کنه که ببوسمش که اصلا کنارش دراز بکشم . الان چهارساله که تنها میخوابم . من از تنها خوابیدن بیزارم به طرز احمقانه ای باور دارم که اگر کسی کنارم باشه کابوس نمیبینم و واسه کسی مثل من که حداقل یک شب توی هفته از صدای جیغ خودم بیدار میشم این باور - باور مهمیه . با خودم حتی فکر کردم شاید یک مسواک هم توی کیفم بزارم . ساعت نه قرارمون بود . ساعت ۶ نشسته بودم روی تخت داشتم به این فکر میکردم که چی رو با چی بپوشم قبل از اینکه برم زیر دوش که تلفنم زنگ زد. بلیط کنسرت داشتند - دخترکی که قرار بوده بچه رو نگه داره کنسل کرده نشسته اند دارند غصه میخورند . یک ربع بعد به جای اینکه زیر دوش باشم چهار زانو نشسته بودم روی مبل داشتم برای پسرک گلابی خورد میکردم و راجب بچه فیلهای توی مستند حرف میزدیم . ساعت نه شب به جای اینکه شلوار مشکی تنگ با بلوز نازک زیر بارونی تنم باشه داشتیم سر اینکه مسواک بزنه بحث میکردیم. ساعت ده و نیم شب به جای اینکه مارتینی دستم باشه داشتم کتاب میخوندم که صدای گریه اش اومد . بیرون رعد و برق شده بود و از خواب پریده بود و ترسیده بود . رفتم کنارش دراز کشیدم خودش و جمع کرد توی بغلم ٫ و من حاضر نبودم هیچ جای دیگه ای از دنیا توی هیچ تخت دیگه ای باشم . بیرون بارون میومد . صدای بارون با صدای نفسهای بچه ای که همه زندگیه .

Saturday, December 4, 2010

قبول تقصیر من بود . حقت نبود که یک شب تا صبح تا حرف بزنم که تصویری رو جلوت بزارم که برای من واقعی بود . اصلا من دیگه برای هیچ کس قصه نمیگم . آخرین تلاشم بود . من خودخواه فکر کردم که باید بگم . ترسیده بودم . قرار بود جمعه اش مثل یک گاو خوشگل بشینم توی یک مهمونی لبخند بزنم برای مردهای دم بخت و غر هم نزنم . ترسیده بودم که اگر امشب صبح شه که اگر امشب صبح شه که وقتی بلند شیم از تخت و بریم پی زندگیمون همه چیز تمام میشه .
تو راست میگفتی . خیلی خونسرد نشستی روی تخت گفتی مادر من و دیدی ؟ گفتی مادر من کنار مادر تو اصلا ممکنه ؟ من گفتم مهم نیست . گفتی پشیمون میشی گفتی چند سال بعد حس میکنی من جوونیتو گرفتم فکر میکنی که حیف شدی . تو حرف زدی من نشستم روی زمین روی فرش آبی کرمان . تو حرف زدی من گریه کردم . تو خونسرد بودی و معقول . حرفت هم درست .
من داشتم توی این شهر زندگی میکردم تو اما تو ذهنت برگشته بودی اون سر دنیا جایی که بدنیا اومده بودی . طبق قانون این شهر من تو باهم زندگی میساختیم و مهم نیست که این چند سال چه بر تو گذشته و مهم نیست که پدر تو زبون پدر من و نمیفهمه و مادر تو رو نمیشه کنار مادر من گذاشت . طبق قانون این شهر من و تو دوتا آدمیم جدا از خانواده هامون که میتونیم زندگی بسازیم و مهم نیست تحصیلات و خانه و خانواده مون باهم فرق میکنند .
طبق قانونهای تو من یک زنم و به حکم زن بودنم تو باید همیشه مواظبم باشی و تو باید کار کنی تو باید همه چیز و درست کنی . طبق واقعیت تو نمیتونی اما من میتونم . طبق قوانین تو این یعنی مرگ پس قصه ای در کار نیست . پس حرف من درست نیست .

اون شب من آخرین تلاشم و کردم اما فکرش و هم نمیکردم که یک شب چند ماه بعد بیای بگی که من شکستمت . من اخرین تلاشم و کردم و بعد گذشتم . خودخواهی بود . اما من همیشه بیشترین تلاشم و درست قبل از اینکه کاملا ببرم میکنم . اون شب صبح شد . تو رفتی و من قبول کردم که تمام شد . گریه هامو هم کرده بودم . من اما فکر نمیکردم که حرفهای اون شب برای تو بشه بغض بشه درد . هیچوقت بنظرم اونقدر شکننده نبودی مرد .
تقصیر من بود تو راست میگی

نامه ای که هیچوقت به مقصد نمیرسه

هستی. تو صورت تک تک دختر بچه های این شهر . تو موهای بافته شون . تو چین دامنهای پرنسسوارشون. توی کتابهایی که دور تخت پخشه . این آخریه نویسنده اش زنیه که از وقتی فهمیده حامله است نویسنده شده . نمیجنگم برای بودنت . میدونم که هرچی زمان بگذره سخت تر میشه . میدونم که حتی تا الان هم دیره . میدونم که گاهی تیر میکشی توی تنم . که باشی . اما نمیتونم . خرج داری دختر جان . منم که دانشجو با کاره نیمه وقت . دلت و هم بی خود صابون نزن . من آدم اتفاقی حامله شدن نیستم . آدم برای اینکه اتفاقی حامله بشه باید توی یک لحظه از همه چی بگذره باید نترسه . من آدمش نیستم . شاید اگر آدمش و داشتم فرق میکرد . اما الان تو شرایط من تنها نوعش مست کردن توی یک باره . هی زمان میگذره و من بیشتر میترسم و بیشتر میرم تو خودم که تو هرگز نخواهی اومد و این همه حرف و به کی بگم پس؟
یک لیست بلند بالا دارم برات . یک لیست پر از نصیحت . مثلا هرگونه تجربه ای رو با مواد مخدر بزار وقتی بیست و پنج سالت شد بعد بکن . حتما عاشق شو اما ازدواج نکن تا وقتی بیست و شش هفت سالت نشده . اما عاشق شو تا تهش هم برو . اگر شبیه من شدی با موهای تیره موهات و رنگ نکن اگر به من رفته باشی که رنگ نمیگیره در غیر این صورت یادت باشه که موهات هیچوقت بلوند نخواهد شد همیشه فقط یک نوع بدی از نارنجی میمونه . وقتی بزرگ شدی برای خودت لباس خواب بخر . لباس خوابهای تور . شبهایی که دلت گرفته لباس خواب تور قرمز بپوش باور کن حالت بهتر میشه . توقع نداشته باش مردها بیشتر مرد باشن تا آدمیزاد . همونجوری که هستن نگاهشون کن گاهی خیلی زیادی شکننده ان . هر کاری رو هر آدمی رو تا تهش برو نه تا ته تهش . تا ته خودت . تا جایی که وقتی سی سال بعد یادش افتادی چیزی توی دلت تکون نخوره .

شاید قراره تو بشی حسرت من که تا سی سال دیگه هی توی دلم تکون بخری.

Tuesday, November 30, 2010

خوب این بچه از اول یک مقدار زیادی فمینین بود . مثل بقیه پسر بچه ها نبود . عاشق لاک قرمز بود و رژ لب از همون موقع هم که راه افتاده بود میرفت میومد میگفت : ا وانت تو بی د بست بلارینا اورررررر. خوب بچه با بابای آخر ایرانی نمیشد بهش گفت که پسر جان نمیشه بابات رضایت نمیده بزاریمت کلاس باله . بعد که مدرسه شروع شد من گیر داده بودم به کلاس بعد از مدرسه . به ورزش. هی میگفت شماها نمیفهمید من اصلا توپ میبینم حالم بد میشه . گفتیم کاراته . گفت من بگیرم یکی و بزنم؟ نه من میخوام برم کلاس باله . توی شش ماه اخیر هم من و کچل کرد که من میخوام برم کلاس باله . بماند با چه مصیبتی کلاسی یافتم که پسرونه باشه که این تنها پسر جمع نباشه بعد با چه سیاستی باباش و راضی کردم که فکر کنه ایده از خودش بوده . بعد از این همه بدبختی برگشته میگه من کی گفتم میخوام برم کلاس رقص؟ شاید تور الینها بردند و جات یکی و گذاشتند . گفتم نه . گفت شاید من یک چیزی خورده تو سرم یادم نمیاد گفتم . گفتم خوب سرت و محکمتر میکوبم به یک جا یادت بیاد . (‌حرصم گرفته بود آخه )‌میخنده میگه نه خوب بقیه اش پاک میشه . میگم که شاید تو فقط تنبلی چون میدونستی بابات راضی نمیشه میگفتی میخوام برم کلاس رقص بعد جواب میده من الان دارم نقاشی میکنم نمیتونم باهات حرف بزنم . گفتم باشه حرف نزن از امروز هفته ای دوروز میری باله روسی .

Sunday, November 28, 2010

هیچ چیز سر جای خودش نیست . حتی من . کاغذ شکلات روی تخت جمع نشده کنار کتابیه که همین الان تموم کردم . خودم با ربدوشام نشستم دارم به این فکر میکنم که باید بلند شم که منتظرمن و باید بلند شم . سه شنبه مصاحبه دارم برای مدرسه . به خودم گفتم اگر قبول نشم میزارم میرم ایران . در واقع میگم که دارم میرم ایران اما یک مدتیش و میرم ارمنستان یا حتی روسیه . بابا رو هم میبینم . مدت مدیدی است که ازش خبری نیست . دلم تجریش میخواد و تهران یخ زده . گفتم که هیچ چیز سر جای خودش نیست . من الان باید یک کت شلوار یا کت دامن و بدم اتوشویی برای سه شنبه صبح بعد نشستم اینجا نقشه قبول نشدنم و میکشم .

این چندروز مدام به این فکر میکنم که اگر من این مدلی ازدواج کنم . این مدلی سنتی با خود توی آینه ام چه کار کنم؟ بهش چی بگم؟ اصلا قرار من با خودم این نبود . قرار بود عاشق بشم دوباره قرار بود که زیر بار تعهد نرم اگر بخاطرش نفسم تو سینه بند نمیاد . اصلا قرار بود که عاشق چشمهاش بشم توی یک جای شلوغ بعد لمس دستهاش بعد هم یک خاکی به سرم بریزم که مادرش و چه جوری کنار مادرم بزارم . قرار من با خودم اینجوری نبود . حالا هم خبری نیست شاید قبول نشدم رفتم ایران یک پنج شش ماهی دست از سر من برداشتن .
کاش دلم چیزی نمیخواست .

Saturday, November 27, 2010

اینا هیچکدوم نمیفهمن . هیچکدومشون . دیشب وقتی داشتم توی اتاقی که کم کم داره شبیه یک سطل آشغال گنده میشه دنبال جوراب شلواری میگشتم که برم مهمونی ایرانی که مثل یک گاو خوشگل که بین گوشهاش یک دونه گل قرمز گذاشتند لبخند بزنم برای آقایونی که دعوتشون کرده بودند تا مثل گاوهای خوشگل لبخند بزنند برامون . که زنگ زد بگه که فکر میکنه من خیلی آدم پلیری هستم . خنده ام گرفته بود . اینا هیچکدوم نمیفهمند . امروز صبح توی تخت بودم که زنگ زد بگه من الان دارم دنبال کلیدهام میگردم که بیام دنبالت . منم قطع کردم . نه واسه اینکه آدم خیلی پلیری هستم فقط واسه اینکه آدمها گاهی زبون آدمیزاد و از پای تلفن نمیفهمند . واسه اینکه وقتی میگی من تازه بیدار شدم و هنوز مسواک هم نزدم اسمش عشوه اومدن نیست . اصلا من نمیفهمم من دقیقا کجای زندگیم تبدیل شدم به یک گونی سیب زمینی؟ که هر کی زنگ زد میخواست من همونجا وایستم تا بیاد دنبالم؟
اینا هیچکدوم نمیفهمند که من بازی در نمیارم . نه برای اینها نه برای اون آقایون کت شلواری که بشقابهای کشک بادمجونشون و دستشون میگیرن و زیر چشمی نگاهت میکنند و بعد صاحبخونه رو باهات میفرستن بیرون که ببینند تو پسندیدیشون یا نه . اینا هیچکدوم نمیفهمند که بازی نیست . نخواستنه . که عشوه نیست ؛(نه )‌گفتنه .